دو دستی مشغول مرتب کردن گره ی کراواتش بود ولی خودش را در آینه نگاه میکرد،چشم در چشم،چند دقیقه ای بدون آنکه پلک بزند انگار که چشمش به ورای این بدن ِ پوست و گوشت و استخوانیش باز شده باشد،از سر عادت دستی به سر تاسش کشید و همان پوزخند همیشگی را تحویل خودش داد و بعد انگار که بازی در آورد ابروهایش را به هم گره کرد و دوباره نیشش را تا بناگوش باز کرد و همانطور نگه اش داشت،میدانست که روز آخر است و بعد از این نرجس را نمیبیند.
نمایشگاه امسال از یک هفته پیش برپا شده بود و از شانس خوبش یکی از مسئولین غرفه ی شرکتشان دو روز مانده به اتمام نمایشگاه مریضیه سختی گرفت و خودش شنید که ریئس روابط عمومی شرکت گفت کاری نمیشه کرد این یارو کچله رو بذارین جاش.
حالش از هر چه دستگاه چاپ و برش به هم میخورد ولی از دیروز که نرجس را در غرفه ی روبرویشان دید که با ذوق و شوق فراوان مشغول معرفیه دستگاه ها به بازدیدکنندگان زیاد غرفه اشان بود به خودش قبولاند که اگر کار خوبی نبود که نرجس هم این کاره نمیشد!
ساعت شروع به کار نمایشگاه هشت ونیم بود و وقتی به در تالار اصلی رسید و نگاهی به ساعت مچی ای که مادر زن سابقش سر عقد به او داده بود انداخت دو عقربه ی بزرگش روی شش بود و ثانیه شمارش یکی جلو میرفت و یکی عقب می آمد،تازه باتریش را عوض کرده بود و همین باعث شد که فکر کند شاید این خواب ماندن ساعت مادر زن سابق به خاطر حرف مسخره ی سر عقد باشد که موقع بستن ساعت در گوشش گفت این ساعت جادوایه و هر وقت بخواد زیر سرت بلند شه سکته میکنه و بعد از اون نوبت خودته و بلند بلند خندید،ساعت را باز کرد و به خودش گفت حتما این بیچاره هم حالم را فهمیده و طاقت نیاورده.
داخل که شد یکی مشغول تی کشیدن کف سالن بود همانطور که سرش پایین بود گفت ساعت هشت ونیم،الان زوده کسی نیست.
ترجیح داد به بوفه برود و یک چای بخورد تا کمی وقت بگذرد،در این فکر بود که آمدنی راننده ی اتوبوس نیت او را میدانسته و به عمد دو برابر ایستگاه های معمول توقف کرد و از خودش برای ایستگاه ها اسم درآورد و گفت!
سیگار ِ بعد از چایش را روشن کرد و هر چه پک میزد به نظرش سیگارش کش می آمد و نمیخواست تمام شود!
از توی بوفه نرجس را از فاصله ی دویست متری تشخیص داد که به طرف ورودی تالار می آمد،چشمانش مثل روز اول کار میکرد وهمیشه به خودش میگفت ای کاشک به جای این که تاس شود عینکی میشد،بلافاصله عطر گرمی مخصوصش را که بوی نرم خیار داشت از جیب بغل کتش درآورد و تقریبا یک گرمش را به خودش زد و اسپری خوش بو کننده ی دهانش را از جیب مخالف درآورد و تمامش را در دهانش خالی کرد،دکمه ی بالای کتش را بست و توی شیشه ی در بوفه خودش را تمام قد برانداز کرد و وقتی از همه چیز مطمئن شد دستی به سرش کشید.
خواست این فاصله را به پیشوازش برود ولی جلوی خودش را گرفت و بلند گفت اول کار و موس موس!
زیر لب مشغول تمرین سلام کردن شد،سلام،س لام،سلام علیکم،سلام نرجس،سلام نجی،سلا.. ،سلام نرجس خانوم.
در تالار از رفت و آمد مسئولین و متصدیان و غرفه داران شلوغ شده بود و نمی توانست نرجس را ببیند و به میان جمع رفت چند نفری را کنار زد که همان نظافتچی تی کش از مقابلش گذشت و همان لحظه نرجس که به تندی می آمد به او برخورد کرد و نقش زمینش کرد.
-آقا ببخشید بخدا حواسم نبود.
به زحمت از زمین بلند شد وقبل از مرتب کردن لباسش دستی به سر تاسش کشید.
-آقا چیزیتون نشد؟
خواست خودش را به موش مردگی بزند تا توجه بیشتری جلب کند ولی بعد از دیدن حلقه ی ازدواج به دستش راهش را کج کرد و به طرف غرفه خودشان رفت.
مطمئن بود که دیروز هیچ حلقه یا انگشتری به هیچکدام از انگشتانش نبود و به همین خاطر این همه خیالبافی کرده بود،جلو چشمانش سیاهی میرفت و مدام صدای مادر زن سابقش را میشنید که بلند بلند میخندید.
دوباره به بوفه رفت و روی همان صندلی که قبلا نشسته بود نشست و سیگاری به لب گرفت که از پشت سر دستی با فندک روشن به مقابلش آمد و بدون اینکه صاحبش را ببیند بی اختیار به طرفش رفت و سیگارش را روشن کرد،صاحب فندک روبرویش نشست و بدون اینکه خودش را معرفی کند گفت امسال عجب تره بار فروشی شده اینجا! دیروز ریئسمون دو تا دختر ِ ترگل ورگل آورد و گذاشت جای رفیق سیبیل کلفتم،با اینکه هنوز گیج بود و نمیدانست در اطرافش چه میگذرد سری به نشانه ی تایید حرفهایش تکان داد و به طرف غرفه رفت تا شاید سر از کار ِ نرجس درآورد،چشم از نرجس و غرفه اشان برنمیداشت تا اینکه دختر دیگری که با نرجس کار میکرد از غرفه خارج شد و به دنبالش رفت و در مورد همکارش سوال کرد که دختر با تندی گفت ازدواج کرده و راهش را رفت.
وقت ناهار نرجس به سر میزش آمد و گفت آقای محترم دلیل نمیشه که چون من امروز شمارو زمین انداختم به خودتون اجازه بدین تو زندگیه خصوصی من سرک بکشین و بعد با صدای نیمه بلند که مثلا مراعات کرده باشد گفت دفعه ی آخرتون باشه وگرنه ال میکنم و بل میکنم،این ها را که میگفت چشمش به دست نرجس بود و حلقه اش را نگاه میکرد،میدانست که دیروز حلقه ای در کار نبود و به چشمانش اطمینان کامل داشت،برای لحظه ای فکر کرد که آشنایی بدهد و بگوید که بیست سال پیش مستاجر آنها بودند و با هم انواع بازی هارا کرده اند ولی فایده ای نداشن و به کارش نمی آمد! معذرت خواهی کرد و ناهار نخورده آنجا را ترک کرد و آخرین نگاه را به نرجس که پشت کرد و به طرف دوستش رفت انداخت،نرجس که به میزشان رسید دو نفری ریسه رفتند و دوستش جلوی خودش را گرفت و گفت بیچاره گناه داشت چرا اینکارو باهاش کردی! نرجس که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد حلقه را از دستش بیرون آورد و سیگاری به لب گرفت و گفت ولش کن بابا کی حوصله ی علی کچل و داره به مشتریا بچسب.
این را که گفت دستی با فندک روشن از پشت سر به طرفش آمد .
+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در پنجشنبه
1388/09/26 و ساعت
1:39 |