تبليغاتX
خزعبلات عزیزاله خان
تَرک دیوار را نمیبینی،چرت شکسته ی عمه بتول را ببین که حتما به فکر ندانم کاریش بود که دختر دسته ی گلش را به چه احمقی داده و بیچاره دخترش چه خون و دلی میخورد از دست تو،از خودت بپرسند حتما میگویی:
کی؟
من!
.
.
.
.
من پس از مدتها دوباره آمدم
اینبار دست خالیتر از قبل!
سلام.
+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در دوشنبه 1390/03/02 و ساعت 17:57 |
وقتی برای کنسرت هم بازرسی بدنی میشویم!

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در دوشنبه 1389/04/14 و ساعت 16:56 |
ای همیشه خواستنی
ای هوای تو جام آخر من!
بهار گذشت و نسترنها محو تماشای تو ماندند
و من خوش خیال با شاخه گل مریمی در انتظارت!!!
+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در جمعه 1389/04/11 و ساعت 13:57 |
?

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در پنجشنبه 1388/12/20 و ساعت 18:22 |
...

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در جمعه 1388/11/30 و ساعت 17:16 |
بعضی وقتها میرفت؛کجا!نمیدانم.
از پیرمردی به سن او بعید بود که در خیال هم بتواند دورتر از نانوایی سر کوچه برود! نه به خاطر کهولت سن,نه!
شاید در نظر من اینگونه باشد.
نه خاطره ای نه خیال و نه یادآوری گذشته ای دور یا نزدیک.
این پیرمرد شصت و نمیدانم چند ساله پدر من بوده و هست و خواهد بود و من مجبورم به پذیرش او,حتی در مواقعی که به خودم میگویم نکند پدرم نباشد!
همیشه خاموش,خاموش تر از کلکسیون ماشینهای اسباب بازی اش که حتی یکی از آنها را سوار نشد.
میدانست میروم,همیشه میدانست و به زبان نمی آورد
خواستم بگویم به امید دیدار که لبش شروع به لرزش کرد
بگو پدر! بگو؟
چشمهای کوچکش را باز ِ باز میکرد و اشکش  را به زحمت فرو میداد.
بگو!
مادرت نمرده,هیچ وقت هم نمی میرد,همیشه هست و خواهد بود,اصلا نمی تواند که بمیرد!
وقتی که زنم مرد او را از یک روسپی خانه به خانه ی خودم آوردم و به زنی گرفتم.
اینها را که میگفت دیگر به فکر اشکش نبود,اشک زیادی برایش باقی نمانده بود و آن هم که از گوشه ی چشمش می آمد در چین و چروک گونه اش گم میشد.
6 ماه بعد تو را به دنیا آورد .
 بعد از تولدت بعضی وقتها میرفت؛کجا!نمیدانم.
زن مرده ام بچه اش نمیشد و وقتی فهمیدم تورا قبل از اینکه به خانه ی من بیاید درست کرده ناراحت نشدم.
 من بچه می خواستم و البته بیشتر از بچه به مادر بچه احتیاج داشتم.
همه چیز خوب بود واقعا خوب.
ولی ... ولی میرفت! بعضی شبها نمی آمد.
پرسیدم چه اسمی برای بچه بزاریم؟ با خنده گفت الویس.
گفتم نمیشه باید ایرانی باشه!
گفت محمد علی
گفتم عربیه
گفت نمیدانم من همینهارا بلدم خودت اسمش را بگذار
خواستم بگویم اسم پدرش چه بود همان را بگذاریم که حرفم را خوردم.
شاید  اگر میپرسیدم هم نمیدانست.
همان روز رفت
رفت و ...    .
اسمش ژولیت بود؛اگر پیدایش کردی بگو هر وقت بخواهد میتواند برگردد.

+ یک سال گذشت!
+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در شنبه 1388/10/26 و ساعت 16:33 |
دو دستی مشغول مرتب کردن گره ی کراواتش بود ولی خودش را در آینه نگاه میکرد،چشم در چشم،چند دقیقه ای بدون آنکه پلک بزند انگار که چشمش به ورای این بدن ِ پوست و گوشت و استخوانیش باز شده باشد،از سر عادت دستی به سر تاسش کشید و همان پوزخند همیشگی را تحویل خودش داد و بعد انگار که بازی در آورد ابروهایش را به هم گره کرد و دوباره نیشش را تا بناگوش باز کرد و همانطور نگه اش داشت،میدانست که روز آخر است و بعد از این نرجس را نمیبیند.
نمایشگاه امسال از یک هفته پیش برپا شده بود و از شانس خوبش یکی از مسئولین غرفه ی شرکتشان دو روز مانده به اتمام نمایشگاه مریضیه سختی گرفت و خودش شنید که ریئس روابط عمومی شرکت گفت کاری نمیشه کرد این یارو کچله رو بذارین جاش.
حالش از هر چه دستگاه چاپ و برش به هم میخورد ولی از دیروز که نرجس را در غرفه ی روبرویشان دید که با ذوق و شوق فراوان مشغول معرفیه دستگاه ها به بازدیدکنندگان زیاد غرفه اشان بود به خودش قبولاند که اگر کار خوبی نبود که نرجس هم این کاره نمیشد!
ساعت شروع به کار نمایشگاه هشت ونیم بود و وقتی به در تالار اصلی رسید و نگاهی به ساعت مچی ای که مادر زن سابقش سر عقد به او داده بود انداخت دو عقربه ی بزرگش روی شش بود و ثانیه شمارش یکی جلو میرفت و یکی عقب می آمد،تازه باتریش را عوض کرده بود و همین باعث شد که فکر کند شاید این خواب ماندن ساعت مادر زن سابق به خاطر حرف مسخره ی سر عقد باشد که موقع بستن ساعت در گوشش گفت این ساعت جادوایه و هر وقت بخواد زیر سرت بلند شه سکته میکنه و بعد از اون نوبت خودته و بلند بلند خندید،ساعت را باز کرد و به خودش گفت حتما این بیچاره هم حالم را فهمیده و طاقت نیاورده.
داخل که شد یکی مشغول تی کشیدن کف سالن بود همانطور که سرش پایین بود گفت ساعت هشت ونیم،الان زوده کسی نیست.
ترجیح داد به بوفه برود و یک چای بخورد تا کمی وقت بگذرد،در این فکر بود که آمدنی راننده ی اتوبوس نیت او را میدانسته و به عمد دو برابر ایستگاه های معمول توقف کرد و از خودش برای ایستگاه ها اسم درآورد و گفت!
سیگار ِ بعد از چایش را روشن کرد و هر چه پک میزد به نظرش سیگارش کش می آمد و نمیخواست تمام شود!
از توی بوفه نرجس را از فاصله ی دویست متری تشخیص داد که به طرف ورودی تالار می آمد،چشمانش مثل روز اول کار میکرد وهمیشه به خودش میگفت ای کاشک به جای این که تاس شود عینکی میشد،بلافاصله عطر گرمی مخصوصش را که بوی نرم خیار داشت از جیب بغل کتش درآورد و تقریبا یک گرمش را به خودش زد و اسپری خوش بو کننده ی دهانش را از جیب مخالف درآورد و تمامش را در دهانش خالی کرد،دکمه ی بالای کتش را بست و توی شیشه ی در بوفه خودش را تمام قد برانداز کرد و وقتی از همه چیز مطمئن شد دستی به سرش کشید.
خواست این فاصله را به پیشوازش برود ولی جلوی خودش را گرفت و بلند گفت اول کار و موس موس!
زیر لب مشغول تمرین سلام کردن شد،سلام،س لام،سلام علیکم،سلام نرجس،سلام نجی،سلا.. ،سلام نرجس خانوم.
در تالار از رفت و آمد مسئولین و متصدیان و غرفه داران شلوغ شده بود و نمی توانست نرجس را ببیند و به میان جمع رفت چند نفری را کنار زد که همان نظافتچی تی کش از مقابلش گذشت و همان لحظه نرجس که به تندی می آمد به او برخورد کرد و نقش زمینش کرد.
-آقا ببخشید بخدا حواسم نبود.
به زحمت از زمین بلند شد وقبل از مرتب کردن لباسش دستی به سر تاسش کشید.
-آقا چیزیتون نشد؟
خواست خودش را به موش مردگی بزند تا توجه بیشتری جلب کند ولی بعد از دیدن حلقه ی ازدواج به دستش راهش را کج کرد و به طرف غرفه خودشان رفت.
مطمئن بود که دیروز هیچ حلقه یا انگشتری به هیچکدام از انگشتانش نبود و به همین خاطر این همه خیالبافی کرده بود،جلو چشمانش سیاهی میرفت و مدام صدای مادر زن سابقش را میشنید که بلند بلند میخندید.
دوباره به بوفه رفت و روی همان صندلی که قبلا نشسته بود نشست و سیگاری به لب گرفت که از پشت سر دستی با فندک روشن به مقابلش آمد و بدون اینکه صاحبش را ببیند بی اختیار به طرفش رفت و سیگارش را روشن کرد،صاحب فندک روبرویش نشست و بدون اینکه خودش را معرفی کند گفت امسال عجب تره بار فروشی شده اینجا! دیروز ریئسمون دو تا دختر ِ ترگل ورگل آورد و گذاشت جای رفیق سیبیل کلفتم،با اینکه هنوز گیج بود و نمیدانست در اطرافش چه میگذرد سری به نشانه ی تایید حرفهایش تکان داد و به طرف غرفه رفت تا شاید سر از کار ِ نرجس درآورد،چشم از نرجس و غرفه اشان برنمیداشت تا اینکه دختر دیگری که با نرجس کار میکرد از غرفه خارج شد و به دنبالش رفت و در مورد همکارش سوال کرد که دختر با تندی گفت ازدواج کرده و راهش را رفت.
وقت ناهار نرجس به سر میزش آمد و گفت آقای محترم دلیل نمیشه که چون من امروز شمارو زمین انداختم به خودتون اجازه بدین تو زندگیه خصوصی من سرک بکشین و بعد با صدای نیمه بلند که مثلا مراعات کرده باشد گفت دفعه ی آخرتون باشه وگرنه ال میکنم و بل میکنم،این ها را که میگفت چشمش به دست نرجس بود و حلقه اش را نگاه میکرد،میدانست که دیروز حلقه ای در کار نبود و به چشمانش اطمینان کامل داشت،برای لحظه ای فکر کرد که آشنایی بدهد و بگوید که بیست سال پیش مستاجر آنها بودند و با هم انواع بازی هارا کرده اند ولی فایده ای نداشن و به کارش نمی آمد! معذرت خواهی کرد و ناهار نخورده آنجا را ترک کرد و آخرین نگاه را به نرجس که پشت کرد و به طرف دوستش رفت انداخت،نرجس که به میزشان رسید دو نفری ریسه رفتند و دوستش جلوی خودش را گرفت و گفت بیچاره گناه داشت چرا اینکارو باهاش کردی! نرجس که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد حلقه را از دستش بیرون آورد و سیگاری به لب گرفت و گفت ولش کن بابا کی حوصله ی علی کچل و داره به مشتریا بچسب.
این را که گفت دستی با فندک روشن از پشت سر به طرفش آمد .

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در پنجشنبه 1388/09/26 و ساعت 1:39 |
مامان چرا گریه میکنی؟
هیچی مامان جون پیاز خورد کردم
مامان آدما چرا گریه میکنن؟
آدما ... آدما وقتی دلشون تنگه گریه میکنن
مامان میشه منم پیاز خورد کنم؟
نه مامان جون دستتو میبری
آخه خیلی دلم برا بابا تنگ شده.

+یعنی یه ماه گذشت!

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در یکشنبه 1388/09/15 و ساعت 22:7 |
تا یه ماه دیگه.
+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در دوشنبه 1388/08/11 و ساعت 2:36 |
گفته بود به زودی میخندانمت ولی فکر نمیکردم که سَر ِ طناب دارش را به     دستگیره ی دَر ِ اتاقش ببندد تا وقتی که وارد میشوم تَن ِ لشش بالا و پایین بپرد و به گردن ِ کش آمده اش بخندم.

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در پنجشنبه 1388/07/30 و ساعت 11:15 |
دستشو به نشانه ی پیمان بستن جلو آورد و گفت بیا انجامش بدیم،گفتم باشه و عهدی بستیم.

دیروز کتابی به دستم داد و پرسید کتاب من کو؟

وحید جان کتابت مبارکمان باشد.

http://vahidrch.persiangig.com/image/cover1.JPG
ای تو که بهتر از هر چه باغبان آواز درختان باغ پدریمان را میدانی،پس بخوان که آبگیر خشکیده منتظر است.

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در دوشنبه 1388/07/27 و ساعت 3:42 |
                                                  ادامه ای دیگر!

به خودم که اومدم دیدم تو بغل احمدم و داریم به هم میلولیم .
فرداش نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدم و اصلا نمیخواستم به اتفاقات روز گذشته فکر کنم ، تا عصر با عوض کردن کانالای تلویزیون سر خودمو گرم کردم و مدام از خودم پرسیدم  چرا؟
پیش خودم فکر کردم که حداقل امروز زودتر ازروزای دیگه به خونه بر میگرده و شاید سر راه ذوقش گل کنه و دسته گلی برام بخره یا خوشبینانه تر اینکه از همون سوپرایزای  بی نمکش برام داشته باشه! دفعه ی آخری سگ برام خریده بود که منم فرداش گذاشتمش سر کوچه و گفتم بچه ی همسایه دیدش و برای مدتی قرضش گرفته،جالب این بود که اصلا سراغشو نگرفت!
توی همین فکرای مثلا قشنگ بودم که کلید توی خلاصیه قفل چرخید و من توی تاریکیه آشپزخونه بودم و رفتم دسته گل خیالیمو بگیرم،چراغ حال که روشن شد دیدمشون.
نمیدونم چرا زنیکه اسلحه به روم کشیده بود!
احمد گفت بشین و من نشستم، بلند بلند میخندیدم شاید انتظار سوپرایزه بانمکشو نداشتم! خواست حرف بزنه که زنه نذاشت و بازم من خندیدم،آخه درست مثل مامانش که میزد توی حرفاش و نمیذاشت چیزی بگه شد.
گفت من زنشم و اختیارش دست منه و توی یکاره میخوای با این بچه بازیت ازم بدزدیش،بد جوری پلکاش به هم میخورد و چند بار سعی کردم بشمارمشون ولی نشد، دو روزه اومدی و میخوای همه چیرو صاحب بشی؟پلکاش که وامیستاد تمرکزشو از دست میداد و سر اسلحه رو به طرف خودش میگرفت،فکر کردی چون بچه دار نمیشم میزارم با یه توله ازم بدزدیش؟نمیتونست بیشتر از این سرپا بمونه و پلک بزنه و اسلحشو رو به من بگیره و یه ریز حرفای تکراریشو بزنه!به احمد گفت که طناب بیاره و اونم بدو بدو براش آورد،طناب دیگه برای چش بود نمیدونم!مگه نیومدن که کار من و بجه ی یه روزمو یه سره  کنن.
گفت که دست و پامو ببنده و شوهر احمق منم دستورشو اجرا کرد، گفتم احمد میخواین چکار کنین؟ که بازم هنوز حرف نزده میون حرفش پرید و گفت نترس نمیکشیمت.
پس این کارا برای چیه؟ بستگی به خودت داره که راه بیای یا نه؟
گفتم من که نمیدونم جریان چیه، باید چکار کنم؟ دست از سراین بر میداری یا نه؟
باشه باشه من که چیزی نخواستم! احمد تو یه چیزی بگو.
خواست حرف بزنه که بازم تو حرفش پرید و این بار احمد خیلی کلافه شد
من به کار شما کاری ندارم،احمد آقای با عرضتم مال خودت، مرد میخوام چکار! اصلا مگه این بویی از مردی برده؟
دوتایی از کوره در رفته بودن و نفسای عمیقتری میکشیدن.
من از خدامه  که این آقای مثلا آقا ازم بخواد که جدا بشیم،تو این ۲ سال چه گلی به سرم زدی که باقیه زندگیم کمبودشو احساس کنم؟ تو حتی نمیتونی به اختیار خودت دو کلام حرف بزنی!
خواست حرف بزنه که دوباره نذاشت،هنوزحرفی از دهن زنیکه در نیومده بستمش به بد و بیراه که چشماشو بست و اسلحشو دو دستی به طرفم گرفت و قبل از این که منو بزنه احمد از پشت سر با چاقو گلوشو پاره کرد و با خونسردی گفت میذاری حرف بزنم؟
دستمو باز کرد و گفت به بچم نگو من کی بودم  و  با یه تیر خودشو خلاص کرد.

+ به هر کس که غلط املایی بیشتری پیدا کند جایزه ی نفیسی تعلق میگیرد (-:

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در شنبه 1388/07/18 و ساعت 21:51 |
این ساختمان ۱۰ طبقه چه بود کنارمان علم کردید که دستمان به کلاغهای روی شیروانیش نمیرسد.
زمستان چه کنیم با سایه اش که بساط سرسره بازی و جیغ بچه ها نمیگذارتمان!

ادامه ی داستان  پایینی به علت نارسایی پاک گردید!
شاید پایانی دیگر پیدا شود و شاید هم ... !

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در چهارشنبه 1388/07/15 و ساعت 23:33 |

                            اگه گفتی من کی ام؟
از روز اولی که زن احمد شدم هر حرفی که زدم نه تو دهنش نیومده؛همیشه من نظر دهنده بودم و اونم بی چون و چرا قبول کننده؛از این بابت خوشحال بودم که شوهرمطیع و رامی دارم اما این کارش یکنواخت شده بود و حوصلمو سر میبرد؛بیشتر وقتا سر کار بود؛سر خواستگاری مادرش با چه پزی گفت که مهندس عمرانه و وقتی که کسی از اعضای خونوادم میخواست باهاش صحبت کنه قبل اینکه شروع به حرف زدن کنه مادرش وسط حرف میپرید و میگفت مهندس جواب آقا یا خانوم رو بده؛خجالتی نبود ولی تا کسی چیزی ازش نمیپرسید حرفی نمیزد؛در کل آدم معقولی به نظر می اومد؛ولی من تصور دیگه ای از شوهر آیندم داشتم.
با اصرار مامانم زنش شدم.
تو این 2 سال گذشته راجب کارش باهم حرفی نزدیم و لازم هم نمیدیدم که حرفی بزنیم؛خوشم از مردایی نمیاد که هنوز پاشونو تو خونه نذاشتن شروع میکنن به زمین و زمان فحش دادن که امروز سر کار چی شد یا فلانی با فلانی سر فلان کار درگیر شدن؛به من چه که آقای پیمانکار چون زنش دیشب بهش پشت کرده 10 تا از کارگرهاشو اخراج کرده؛من تو تنهایی خودم بودم واین حرفها فایده ای به حالم نداشت؛سر میز شام بدون هیچ پیش زمینه ای گفتم احمد من بچه میخوام تو نمیخوای؟ بدون اینکه حالت صورتش عوض بشه یا از حرفی که زدم یکه ای بخوره گفت باشه؛و دوباره مشغول غذا خوردن شد؛انتظار چنین برخوردی رو نداشتم! این عوض کردن دکور آشپزخونه یا خرید فرش نو نبود! حین جمع کردن میز به خودم دلداری دادم که شاید خودشم از قبل به بچه دار شدنمون فکر کرده و حالا که من بحث و پیش کشیدم بدون معطلی قبول کرد؛تا اون لحظه اصلا به فکر بچه نبودم و نمیدونم چطور شد که یهو از دهنم دراومد که بچه میخوام! نمیخواستم خودمو بشکنم و بگم که از حرفم پشیمون شدم؛قبل از خواب دوش گرفتم و کمی به خودم رسیدم ...  

ادامه دارد...
از تکه کاغذی که تازه پیدایش کردم!

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در چهارشنبه 1388/07/01 و ساعت 23:50 |
دستش طوری به لیوان آب خورد که انگار هیچ وقت آبی در آن نبوده! از صغری و کبری کردن خوشش نمی آمد و من هم خبر تکان دهنده ام را به همان سرعتی که اتفاق افتاده بود برایش گفتم ، سرزنشش نکردم که چرا وقتی گفتم بیمه ی کارخانه تمام شده به حرفم گوش نکرد و حواله ی هزینه بیمه ی سال آینده را امضا نکرد، دوران بدی را سپری میکرد و کارخانه همان طوری اش هم ضرر میداد ، برایش گفتم که کارشناس آتشنشانی علت  آتشسوزی را اتصال سیم برق انبار اصلی تشخیص داده و در این مورد هم قبلا توصیه کرده بودم و مثل همه ی موارد جوابی نشنیدم، اینها را که میگفتم تقریبا پارچ آب را خالی کرده بود! به نظر می آمد که از درون میسوزد و سعی بر خفه کردنش دارد و عطشش پایانی پذیر نبود!
سیگاری را سر و ته روشن کرد و بعد از چند پک متوجه اش شد و در زیرسیگاری لهش کرد ، نفسش را حبس کرد تا بتواند جمله ای بگوید و آرام گفت:
        آرام رفت
شنیدم چه گفت ولی دوباره پرسیدم؟!
       نازنین هم با خودش برد ، امروز طلاقش را گرفت و رفت.
نمیدانم من ازش پرسیدم یا خودش گفت که حالم خوب است و تو برو.
صبح اکبر آقای دکه دار ازم پرسید آقا یعنی مال دنیا اینقدر ارزش داره که آدم خودشو براش بکشه؟ و روزنامه ای به دستم داد که عکس کسی در آن بود که دیشب خودش را در کارخانه ی سوخته اش آتش زده بود.
+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در سه شنبه 1388/06/17 و ساعت 3:32 |