هیچی مامان جون پیاز خورد کردم
مامان آدما چرا گریه میکنن؟
آدما ... آدما وقتی دلشون تنگه گریه میکنن
مامان میشه منم پیاز خورد کنم؟
نه مامان جون دستتو میبری
آخه خیلی دلم برا بابا تنگ شده.
+یعنی یه ماه گذشت!
+یعنی یه ماه گذشت!
دیروز کتابی به دستم داد و پرسید کتاب من کو؟
وحید جان کتابت مبارکمان باشد.
ای تو که بهتر از هر چه باغبان آواز درختان باغ پدریمان را میدانی،پس بخوان که آبگیر خشکیده منتظر است.
اگه گفتی من کی ام؟
از روز اولی که زن احمد شدم هر حرفی که زدم نه تو دهنش نیومده؛همیشه من نظر دهنده بودم و اونم بی چون و چرا قبول کننده؛از این بابت خوشحال بودم که شوهرمطیع و رامی دارم اما این کارش یکنواخت شده بود و حوصلمو سر میبرد؛بیشتر وقتا سر کار بود؛سر خواستگاری مادرش با چه پزی گفت که مهندس عمرانه و وقتی که کسی از اعضای خونوادم میخواست باهاش صحبت کنه قبل اینکه شروع به حرف زدن کنه مادرش وسط حرف میپرید و میگفت مهندس جواب آقا یا خانوم رو بده؛خجالتی نبود ولی تا کسی چیزی ازش نمیپرسید حرفی نمیزد؛در کل آدم معقولی به نظر می اومد؛ولی من تصور دیگه ای از شوهر آیندم داشتم.
با اصرار مامانم زنش شدم.
تو این 2 سال گذشته راجب کارش باهم حرفی نزدیم و لازم هم نمیدیدم که حرفی بزنیم؛خوشم از مردایی نمیاد که هنوز پاشونو تو خونه نذاشتن شروع میکنن به زمین و زمان فحش دادن که امروز سر کار چی شد یا فلانی با فلانی سر فلان کار درگیر شدن؛به من چه که آقای پیمانکار چون زنش دیشب بهش پشت کرده 10 تا از کارگرهاشو اخراج کرده؛من تو تنهایی خودم بودم واین حرفها فایده ای به حالم نداشت؛سر میز شام بدون هیچ پیش زمینه ای گفتم احمد من بچه میخوام تو نمیخوای؟ بدون اینکه حالت صورتش عوض بشه یا از حرفی که زدم یکه ای بخوره گفت باشه؛و دوباره مشغول غذا خوردن شد؛انتظار چنین برخوردی رو نداشتم! این عوض کردن دکور آشپزخونه یا خرید فرش نو نبود! حین جمع کردن میز به خودم دلداری دادم که شاید خودشم از قبل به بچه دار شدنمون فکر کرده و حالا که من بحث و پیش کشیدم بدون معطلی قبول کرد؛تا اون لحظه اصلا به فکر بچه نبودم و نمیدونم چطور شد که یهو از دهنم دراومد که بچه میخوام! نمیخواستم خودمو بشکنم و بگم که از حرفم پشیمون شدم؛قبل از خواب دوش گرفتم و کمی به خودم رسیدم ...
ادامه دارد...
از تکه کاغذی که تازه پیدایش کردم!
یک سالی می شد که از آن بازی درآوردنهایشان می گذشت و دفعه ی آخری حسن آقا خودش را به مردن زده بود و داشت طاهره خانم بیچاره را از ترس میکشت که با شماتت بچه ها که مثلا شما الگوی نوه هایتان هستید حسن آقا لُنگی آورد و جلوی پای طاهره خانم انداخت و قضیه را فیصله داد.
شامشان که تمام شد طاهره خانم بلند شد که ظرفها را ببرد و یکهو همه را ول کرد و با یک دست سینه اش را فشار میداد و دست دیگرش را آرام آرام بالا آورد و به پشت حسن آقا اشاره کرد که حسن آقا شروع کرد به خندیدن و گفت میدانسته امشب قصد تلافی دارد. طاهره خانم با چشمهای از حدقه بیرون زده عقب عقب رفت تا به دیوار رسید و گفت میر غض.. و از حال رفت و به زمین افتاد.
حسن آقا ترسیده بود و نمیدانست پشت سرش را نگاه کند یا به طاهره خانم برسد! زیر لب وِردی گفت و پشت سرش را نگاه کرد که صدای خنده ی طاهره خانم بلند شد و آن موقع بود که با عصبانیت برگشت و دید که چیزی پشت طاهره خانم خودش را قایم کرده و اینبار حسن آقا همان کارهایی را کرد که طاهره خانم چند لحظه پیش انجام داده بود و صدای خنده ی طاهره خانم بیشتر و بیشتر شد.