تبليغاتX
خزعبلات عزیزاله خان
مامان چرا گریه میکنی؟
هیچی مامان جون پیاز خورد کردم
مامان آدما چرا گریه میکنن؟
آدما ... آدما وقتی دلشون تنگه گریه میکنن
مامان میشه منم پیاز خورد کنم؟
نه مامان جون دستتو میبری
آخه خیلی دلم برا بابا تنگ شده.

+یعنی یه ماه گذشت!

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در یکشنبه 1388/09/15 و ساعت 22:7 |
تا یه ماه دیگه.
+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در دوشنبه 1388/08/11 و ساعت 2:36 |
گفته بود به زودی میخندانمت ولی فکر نمیکردم که سَر ِ طناب دارش را به     دستگیره ی دَر ِ اتاقش ببندد تا وقتی که وارد میشوم تَن ِ لشش بالا و پایین بپرد و به گردن ِ کش آمده اش بخندم.

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در پنجشنبه 1388/07/30 و ساعت 11:15 |
دستشو به نشانه ی پیمان بستن جلو آورد و گفت بیا انجامش بدیم،گفتم باشه و عهدی بستیم.

دیروز کتابی به دستم داد و پرسید کتاب من کو؟

وحید جان کتابت مبارکمان باشد.

http://vahidrch.persiangig.com/image/cover1.JPG
ای تو که بهتر از هر چه باغبان آواز درختان باغ پدریمان را میدانی،پس بخوان که آبگیر خشکیده منتظر است.

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در دوشنبه 1388/07/27 و ساعت 3:42 |
                                                  ادامه ای دیگر!

به خودم که اومدم دیدم تو بغل احمدم و داریم به هم میلولیم .
فرداش نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدم و اصلا نمیخواستم به اتفاقات روز گذشته فکر کنم ، تا عصر با عوض کردن کانالای تلویزیون سر خودمو گرم کردم و مدام از خودم پرسیدم  چرا؟
پیش خودم فکر کردم که حداقل امروز زودتر ازروزای دیگه به خونه بر میگرده و شاید سر راه ذوقش گل کنه و دسته گلی برام بخره یا خوشبینانه تر اینکه از همون سوپرایزای  بی نمکش برام داشته باشه! دفعه ی آخری سگ برام خریده بود که منم فرداش گذاشتمش سر کوچه و گفتم بچه ی همسایه دیدش و برای مدتی قرضش گرفته،جالب این بود که اصلا سراغشو نگرفت!
توی همین فکرای مثلا قشنگ بودم که کلید توی خلاصیه قفل چرخید و من توی تاریکیه آشپزخونه بودم و رفتم دسته گل خیالیمو بگیرم،چراغ حال که روشن شد دیدمشون.
نمیدونم چرا زنیکه اسلحه به روم کشیده بود!
احمد گفت بشین و من نشستم، بلند بلند میخندیدم شاید انتظار سوپرایزه بانمکشو نداشتم! خواست حرف بزنه که زنه نذاشت و بازم من خندیدم،آخه درست مثل مامانش که میزد توی حرفاش و نمیذاشت چیزی بگه شد.
گفت من زنشم و اختیارش دست منه و توی یکاره میخوای با این بچه بازیت ازم بدزدیش،بد جوری پلکاش به هم میخورد و چند بار سعی کردم بشمارمشون ولی نشد، دو روزه اومدی و میخوای همه چیرو صاحب بشی؟پلکاش که وامیستاد تمرکزشو از دست میداد و سر اسلحه رو به طرف خودش میگرفت،فکر کردی چون بچه دار نمیشم میزارم با یه توله ازم بدزدیش؟نمیتونست بیشتر از این سرپا بمونه و پلک بزنه و اسلحشو رو به من بگیره و یه ریز حرفای تکراریشو بزنه!به احمد گفت که طناب بیاره و اونم بدو بدو براش آورد،طناب دیگه برای چش بود نمیدونم!مگه نیومدن که کار من و بجه ی یه روزمو یه سره  کنن.
گفت که دست و پامو ببنده و شوهر احمق منم دستورشو اجرا کرد، گفتم احمد میخواین چکار کنین؟ که بازم هنوز حرف نزده میون حرفش پرید و گفت نترس نمیکشیمت.
پس این کارا برای چیه؟ بستگی به خودت داره که راه بیای یا نه؟
گفتم من که نمیدونم جریان چیه، باید چکار کنم؟ دست از سراین بر میداری یا نه؟
باشه باشه من که چیزی نخواستم! احمد تو یه چیزی بگو.
خواست حرف بزنه که بازم تو حرفش پرید و این بار احمد خیلی کلافه شد
من به کار شما کاری ندارم،احمد آقای با عرضتم مال خودت، مرد میخوام چکار! اصلا مگه این بویی از مردی برده؟
دوتایی از کوره در رفته بودن و نفسای عمیقتری میکشیدن.
من از خدامه  که این آقای مثلا آقا ازم بخواد که جدا بشیم،تو این ۲ سال چه گلی به سرم زدی که باقیه زندگیم کمبودشو احساس کنم؟ تو حتی نمیتونی به اختیار خودت دو کلام حرف بزنی!
خواست حرف بزنه که دوباره نذاشت،هنوزحرفی از دهن زنیکه در نیومده بستمش به بد و بیراه که چشماشو بست و اسلحشو دو دستی به طرفم گرفت و قبل از این که منو بزنه احمد از پشت سر با چاقو گلوشو پاره کرد و با خونسردی گفت میذاری حرف بزنم؟
دستمو باز کرد و گفت به بچم نگو من کی بودم  و  با یه تیر خودشو خلاص کرد.

+ به هر کس که غلط املایی بیشتری پیدا کند جایزه ی نفیسی تعلق میگیرد (-:

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در شنبه 1388/07/18 و ساعت 21:51 |
این ساختمان ۱۰ طبقه چه بود کنارمان علم کردید که دستمان به کلاغهای روی شیروانیش نمیرسد.
زمستان چه کنیم با سایه اش که بساط سرسره بازی و جیغ بچه ها نمیگذارتمان!

ادامه ی داستان  پایینی به علت نارسایی پاک گردید!
شاید پایانی دیگر پیدا شود و شاید هم ... !

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در چهارشنبه 1388/07/15 و ساعت 23:33 |

                            اگه گفتی من کی ام؟
از روز اولی که زن احمد شدم هر حرفی که زدم نه تو دهنش نیومده؛همیشه من نظر دهنده بودم و اونم بی چون و چرا قبول کننده؛از این بابت خوشحال بودم که شوهرمطیع و رامی دارم اما این کارش یکنواخت شده بود و حوصلمو سر میبرد؛بیشتر وقتا سر کار بود؛سر خواستگاری مادرش با چه پزی گفت که مهندس عمرانه و وقتی که کسی از اعضای خونوادم میخواست باهاش صحبت کنه قبل اینکه شروع به حرف زدن کنه مادرش وسط حرف میپرید و میگفت مهندس جواب آقا یا خانوم رو بده؛خجالتی نبود ولی تا کسی چیزی ازش نمیپرسید حرفی نمیزد؛در کل آدم معقولی به نظر می اومد؛ولی من تصور دیگه ای از شوهر آیندم داشتم.
با اصرار مامانم زنش شدم.
تو این 2 سال گذشته راجب کارش باهم حرفی نزدیم و لازم هم نمیدیدم که حرفی بزنیم؛خوشم از مردایی نمیاد که هنوز پاشونو تو خونه نذاشتن شروع میکنن به زمین و زمان فحش دادن که امروز سر کار چی شد یا فلانی با فلانی سر فلان کار درگیر شدن؛به من چه که آقای پیمانکار چون زنش دیشب بهش پشت کرده 10 تا از کارگرهاشو اخراج کرده؛من تو تنهایی خودم بودم واین حرفها فایده ای به حالم نداشت؛سر میز شام بدون هیچ پیش زمینه ای گفتم احمد من بچه میخوام تو نمیخوای؟ بدون اینکه حالت صورتش عوض بشه یا از حرفی که زدم یکه ای بخوره گفت باشه؛و دوباره مشغول غذا خوردن شد؛انتظار چنین برخوردی رو نداشتم! این عوض کردن دکور آشپزخونه یا خرید فرش نو نبود! حین جمع کردن میز به خودم دلداری دادم که شاید خودشم از قبل به بچه دار شدنمون فکر کرده و حالا که من بحث و پیش کشیدم بدون معطلی قبول کرد؛تا اون لحظه اصلا به فکر بچه نبودم و نمیدونم چطور شد که یهو از دهنم دراومد که بچه میخوام! نمیخواستم خودمو بشکنم و بگم که از حرفم پشیمون شدم؛قبل از خواب دوش گرفتم و کمی به خودم رسیدم ...  

ادامه دارد...
از تکه کاغذی که تازه پیدایش کردم!

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در چهارشنبه 1388/07/01 و ساعت 23:50 |
دستش طوری به لیوان آب خورد که انگار هیچ وقت آبی در آن نبوده! از صغری و کبری کردن خوشش نمی آمد و من هم خبر تکان دهنده ام را به همان سرعتی که اتفاق افتاده بود برایش گفتم ، سرزنشش نکردم که چرا وقتی گفتم بیمه ی کارخانه تمام شده به حرفم گوش نکرد و حواله ی هزینه بیمه ی سال آینده را امضا نکرد، دوران بدی را سپری میکرد و کارخانه همان طوری اش هم ضرر میداد ، برایش گفتم که کارشناس آتشنشانی علت  آتشسوزی را اتصال سیم برق انبار اصلی تشخیص داده و در این مورد هم قبلا توصیه کرده بودم و مثل همه ی موارد جوابی نشنیدم، اینها را که میگفتم تقریبا پارچ آب را خالی کرده بود! به نظر می آمد که از درون میسوزد و سعی بر خفه کردنش دارد و عطشش پایانی پذیر نبود!
سیگاری را سر و ته روشن کرد و بعد از چند پک متوجه اش شد و در زیرسیگاری لهش کرد ، نفسش را حبس کرد تا بتواند جمله ای بگوید و آرام گفت:
        آرام رفت
شنیدم چه گفت ولی دوباره پرسیدم؟!
       نازنین هم با خودش برد ، امروز طلاقش را گرفت و رفت.
نمیدانم من ازش پرسیدم یا خودش گفت که حالم خوب است و تو برو.
صبح اکبر آقای دکه دار ازم پرسید آقا یعنی مال دنیا اینقدر ارزش داره که آدم خودشو براش بکشه؟ و روزنامه ای به دستم داد که عکس کسی در آن بود که دیشب خودش را در کارخانه ی سوخته اش آتش زده بود.
+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در سه شنبه 1388/06/17 و ساعت 3:32 |

یک سالی می شد که از آن بازی درآوردنهایشان می گذشت و دفعه ی آخری حسن آقا خودش را به مردن زده بود و داشت طاهره خانم بیچاره را از ترس میکشت که با شماتت بچه ها که مثلا شما الگوی نوه هایتان هستید حسن آقا لُنگی آورد و جلوی پای طاهره خانم انداخت و قضیه را فیصله داد.
شامشان که تمام شد طاهره خانم بلند شد که ظرفها را ببرد و یکهو همه را ول کرد و با یک دست سینه اش را فشار میداد و دست دیگرش را آرام آرام بالا آورد و به پشت حسن آقا اشاره کرد که حسن آقا شروع کرد به خندیدن و گفت میدانسته امشب قصد تلافی دارد. طاهره خانم با چشمهای از حدقه بیرون زده عقب عقب رفت تا به دیوار رسید و گفت میر غض.. و از حال رفت و به زمین افتاد.
حسن آقا ترسیده بود و نمیدانست پشت سرش را نگاه کند یا به طاهره خانم برسد! زیر لب وِردی گفت و پشت سرش را نگاه کرد که صدای خنده ی طاهره خانم بلند شد و آن موقع بود که با عصبانیت برگشت و دید که چیزی پشت طاهره خانم خودش را قایم کرده و اینبار حسن آقا همان کارهایی را کرد که طاهره خانم چند لحظه پیش انجام داده بود و صدای خنده ی طاهره خانم بیشتر و بیشتر شد.

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در جمعه 1388/06/13 و ساعت 7:32 |
دفتر نقاشی

پسرک دفتر نقاشی به دست پیش مادرش رفت و نقاشیه تازه اش را نشانش داد.
          مامان ببین چقدر قشنگ کشیدم؟
مادر به زحمت از پشت چرخ خیاطی بیرون آمد و دفتر را به دست گرفت وپسر بچه ای خندان را مابین پدر و مادرش دید.
         چقدر قشنگ کشیدی درست شبیه خودمونه.
         نه مامان جون این خاله مریمه اینام آرمین و باباشن.
......................................................................................................................
جوانی

صد بار گفتم ابرو بالا ننداز! بگو نه.
اِ  اِ  اِ دوباره این کارو کرد! عزیزم بگو نه بگو آره باصورتت جوابمو نده!
کمی این طرفتر با خودش آرام میگوید آخه خداجون جوونه ۱۷ ساله رو چه به سکته؟!

+ نوشته شده توسط عزیزاله خان در یکشنبه 1388/05/25 و ساعت 15:58 |